تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست
روزی روزگاری مردی گندم هایش را بار چند الاغ کرد و به آسیاب برد . مرد، در حال کار چهار چشمی موازب آسیابان بود که از گندم و آردش چیزی دزدیده نشود . آسیابان مرد کج دستی بود و از هر کس که می نوانست گندم یا ارد می دزدید . این بار مشتری او مرد باهوشی بود و آسیابان فکری کرد و نقشهای کشید تا از گندم های مرد که دیگر همه آرد شده بود چیزی بدزدد . برای همین یک دفعه از جا بلند شد و گفت : «مرد همین جا کنار آرد هایت بنشین تا من برگردم .»
-من دیگر باید آرد ها را توی کیسه بریزم و بروم ...
-می دانم ، ذمن کاری دارم که زود بر می گردم ... موازب آرد هایت باش !
آسیابان این را گفت و بیرون رفت . صاحب آرد با خودش گفت :«اگر اشتباه نکنم ، این مرد قصد و نقشه ای دارد ؛ پس باید مواظب باشم !» برای همین روی آرد خودش با انگشت یک الاغ و کرّه او را که پشت سرش می رفت نقاشی کرد . 
از آن طرف آسیابان هم به دنبال حیله و نقشه ی خودش رفت . او آرام و بی سر و صدا افسار الاغ ها  را که به درختی نزدیک آسیاب بسته شده بود باز کرد . حیوان ها که بعد از مدت ها بار سنگین از راه دور آوردن خسته شده بودند ، پا هب فرار گذاشتند .
آسیابان خودش را نگران نشان داد و به آسیاب برگشت و گفت :«ای مرد چرا با خیال راحت این جا نشسته ای ؟» 
- مگر چه شده ؟
- می خواهی چه بشود ؟ حیوان هایت دیوانه شده اند و به بیابان فرار کرده اند .
مشتری از جا بلند شد و با نگرانی به دنبال الاغ هایش رفت . وقتی او بیرون رفت . آسیابان لبخندی زد و گفت :« حالا مواظب کار های من هستی ؟ به تو نشان می دهم که چهار چشمی مواظب آسیابان بودن یعنی چه ؟»
بعد کیسه ای آورد و دور از چشم مشتری آن را از آرد او پر کرد و گوشه ای گذاشت . در این حال نگاهش به عکس الاغ و کره اش افتاد که روی آرد ها به ذهم ریخته بود . آسیابان با دیدن عکس گفت :« این یکی دیگر استاد من است ! نگاه کن چه کار ها کرده ؛ ولی عیبی ندارد ، به جای آن خودم روی آرد برایش یک خر و کره خر قشنگ نقاشی می کنم .»
بعد با عجله و نفس زنان عکس خر و کره خری را روی آرد نقاشی کرد . نقاشی آسیابان روی آرد تازه تمام شده بود که مشتری بی نوا خسته و عرق ریزان از راه رسید آسیابان خونسرد و آرام پرسید :« الاغ هایت را گرفتی ؟»
-بله ، پدرم در آمد تا آن ها را گرفتم . نمی دانم چه طور افسارشان باز شده بود ...
- از این اتفاق ها زیاد می افتد . شاید وقتی به اسیاب رسیدی خسته بودی و افسار حیوان ها را محکم نبسته ای ... حالا کمک کن تا ارد هایت را توی یک کیسه بریزم تا ببری ...
مرد کیسه ای برداشت تا آن را از آرد هایش پر کند ؛ ولی تا نگاهش به عکس الاغ و بچه اش افتاد فریاد زد :« دزد ، تو دزدی ؟از آرد های من دزدیده ای .» 
آسیابان گفت :« خجالت بکش ! من دزدم ؟ اگر من نبودم که الاغ هایت سر به بیابان گذاشته بودند و رفته بودند . » 
-نمی خوهد برای من دلسوزی کنی ، همان هم کار خودت بود ... مرا به دنبال حیوان ها فرستادی تا از آرد هایم برداری ...
-از کجا می دانی که من از آرد های تو برداشته ام  ؟ 
مرد عکس خر و کره خر را نشان داد و گفت :« از عکس آن حیوان ها می گویم . من الاغ را جلو کشیدم و کره اش که دنبال مادرش می رفت ؛ ولی حالا آمده ام  می بینم که کره خر جلو می رود و مادرش به دنبال اوست . پیداست که عجله کرده ای و مادر و فرزند را جا به جا نقاشی کرده ای ! »
اسیابان بلند خندید و گفت :«چه فکر ها برای خودت می کنی مرد ؟ مگر نمی دانی که کره خر با مادرش که بیرون می رود یک جا نمی ماند ؟ گاهی جلوی او می دود و گاهی پشت سر او می رود ؟ مگر نمی دانی که کره خر شوخ است ؟ ! »
بر گرفته از کتاب قصه ما مثا شد از انتشارات آستان قدس رضوی




طبقه بندی: داستانی،
برچسب ها: نشر آستان قدس رضوی، انتشارات آستان قدس رضوی، موئسسه آستان قدس رضوی، قصه ما مثل شد، قصه، ما، مثل،
ارسال در تاریخ دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 توسط ali mosaffa

قالب وبلاگ