تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست

روزی روزگاری مردی کلاهی خرید . کلاهی که سال ها و سال ها آرزوی خریدن آن را داشت .مرد ، کلاه را که بر سر گذاشت ، یک جور دیگری شد ؛ چون خیال می کرد هیچ کس خوشحال تر و خرسند تر از او در زندگی نیست .

کلاه ، حسابی کار و زندگی مرد را به خود مشغول کرد . شب ها کلاه را در بهترین جای اتاق می گذاشت و روی آن پارچه سفیدی می کشید تا گرد و غبار روی آن ننشیند . وقتی هم که آن را بر سر می گذاشت تا از خانه بیرون برود ، آن قدر آرام قدم بر می داشت که مبادا کلاه روی سرش جا به جا و بیفتد  . در این حال اگر باد آرامی هم می وزید  ، زود دستش بر سرش می گذاشت تا یک وقت کلاهش را باد نبرد .

مرد با کلاهش خوش بود که یک روز آن را از دست داد . رفتن کلاه غمی بر دل او نشاند که تا آخر زندگی فراموش نکرد .

کلاه چه طور رفت ؟ بله ... روزی در راهی می رفت . هوا گرم بود . تشنه شد  . کنار جوی آبی نشست تا آبی بنوشد و بعد خستگی از تن بیرون کند و دوباره به راهش ادامه دهد . او نشست و بعد از نوشیدن آب ، نگاهی توی جوی انداخت .

تا آن وقت عکس خودش و کلاهش را به آن زیبایی توی آب ندیده بود . برای آن که  بهترد همه چیز را ببیند ، سرش را پایین آورد . یعنی به آب نزدیک تر کرد که یک دفعه کلاه از سرش توی جوی آب افتاد . از این کار خودش خنده اش گرفت . دست برد تا خیلی آرام کلاه را از آب بگیرد ؛ ولی کفلاه تکانی به خود داد و جلوتر رفت .

صاحب کلاه هر جا پرید و دنبال کلاه دوید . حرکت آب تند تر شد . حالا هر چه می گذشت کلاه دور و دورتر می شد . مرد دوید و کلاه هم رفت . کلاه کم کم به نزدیک رود خانه رسید . او هر چه زور داشت در پاهایش جمع کرد ؛ ولی به کلاه نرسید که نرسید .

از خستگی کنار رودخانه روی زمین افتاد . وقتی به خودش آمد دیگر از پیدا کردن و گرفتن کلاه عزیزش از آب نا امید شد . کنار رودخانه مدتی رفت و از چند نفر سراغ کلاهش را گرفت ، ولی هیچ کس کلاه او را ندیده بود . دل گرفته و غمگین به خانه برگشت . نمی دانست به مردم که او را با این کلاه می شناختند چه بگوید . اولین نفر که او را دید پرسید « کلاه کجاست ؟ »

-آب برد !

- آب برد ؟چرا نگرفتی ؟ دلت نسوخت کلاه به آن قشنگی را آب برد؟

چند نفر دیگر هم از او پرسیدند . این بود که با خودش گفت :« باید جوابی بدهم که همه دست از سرم بر دارند و خیال نکنند من تنبل بودم و نتوانستم مواظب کلاه باشم . » همین شد که وقتی یک نفر دیگر از او پرسید کلاه چه شد ، جواب داد :« همان بهتر که کلاه را آب برد . از روز اول هم به سر من گشاد بود . کلاه آب برده به سر صاحبش گشاد است

برگرفته از کتاب قصه ما مثل شد از انتشارات آستان قدس رضوی




طبقه بندی: داستانی،
ارسال در تاریخ جمعه 11 اردیبهشت 1394 توسط ali mosaffa