تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست
آن روز من و بابام رفته بودیم به یک رستوران غذا بخوریم . از غذا های قصر خوشمان نمی آمد .
هنوز غذایمان را نیاورده بودند که دیدیم یک ویولن زن دوره گرد آمد پیش ما . کلاهش را از سرش برداشت و برد پیش بابام . بابام چند سکه توی کلاهش انداخت . 
ویولن زن مشغول زدن ویولن شد . آهنگی زد و آوازی خواند که من و بابام گریه مان گرفت . در آوازش از فقر پول نداشتن ناله میکرد .
من و بابام خیلی دلمان برایش سوخت . بابام همه ی پول های توی جیبش را توی کلاه او گذاشت . بعد هم ویولن زن اورا گرفت و مشغول زدن ویولن شد . آهنگی زد و آوازی خواند که من و ویولن زن گریه مان گرفت . در آوازش از ثروت و پول داشت ناله میکرد .
ویولن زن خیلی دلش برایمان سوخت .همه ی پول هایی را که توی کلاهش بود روی میز ریخت .
برگرفته از کتاب قصه های من و بابام جلد سوم انتشارات فاطمی



طبقه بندی: داستانی،
برچسب ها: نشر ٬ انتشارات ٬ نشر فاطمی ٬ انتشارات فاطمی ٬ مؤسسه فرهنگی فاطمی ٬ قصه های من و بابام ٬ من و بابام ٬ جلدسوم ٬ لبخند ماه، فقر و ثروت،
ارسال در تاریخ سه شنبه 18 شهریور 1393 توسط ali mosaffa