تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست

هر وقت که درباره ی دیو و پری و روح که توی قصه ها خوانده بودم با بابام حرف می زدم ، بابام می گفت :«همه ی این ها دروغ است . این ها موجود هایی خیالی هستند که فقط توی قصه ها از آنها حرف می زنند .»

یک روز بابام داشت توی حیاط خانه مان قدم می زد . ناگهان دیدکه یک روح سفید پوش دارد به سرعت به طرف او می آید . بابام از ترس پرید بالا و محکم خورد به زمین . ولی ناگهان صدایی شنید . سرش را برگرداند . دید روح سفید پوش به درخت آویزان شده است و من هم نقش زمین شده ام .

بابام فهمید که آن روح سفیدپوش کسی جز من نبوده است . من هم فهمیدم که آنجا دیگر جای من نیست و باید هرچه زودتر فرار کنم .

برگرفته از کتاب قصه های من و بابام جلد سوم انتشارات فاطمی




طبقه بندی: داستانی،
برچسب ها: نشر ٬ انتشارات ٬ نشر فاطمی ٬ انتشارات فاطمی ٬ مؤسسه فرهنگی فاطمی، قصه های من و بابام، من و بابام، جلدسوم، لبخند ماه، روح سفید پوش،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 12 شهریور 1393 توسط ali mosaffa