تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست

...غیر از خدا هیچ کس نبود .

روزی روزگاری در میان پهلوانان ایران زمین ، پهلوانی زندگی میکرد که سر آمد پهلوانان دیگر بود . پوریای ولی را همه ی مردم شهر می شناختند . زن و مرد و کوچک و بزرگ . هر پهلوانی از دور و نزدیک ، غریبه و آشنا ،پیر و جوان با پوریای ولی کشتی می گرفت ، پشتش به خاک می رسید و شکست می خورد ؛ ولی در آن روز پهلوانی از سرزمین هندوستان به شهر خوارزم آمده بود که همه  نگران کشتی گرفتن او با پهلوان پوریای ولی بودند . پوریای ولی به هیچ کس نگفته بود که از کشتی گرفتن با پهلوان هندی نگران است ؛ ولی در نگاه و رفتار او چیزی  بود که این نگرانی را نشان می داد

ماجرا از آن روزی شروع شد که پهلوان پوریای ولی به مسجد رفته بود تا نماز بخواند . از پشت پرده ای که زن ها در آن جا نماز و دعا می خواندند ، صدای دعا خواندن پیر زنی که مادر پهلوان هندی بود به گوش پوریای ولی رسید . پیر زن دعا میکرد :«خدایا ، پسر مرا برپهلوان پوریای ولی پیروز کن! »

دل پهلوان بزرگ ایران زمین با شنیدن این دعای پیر زن لرزید و حالش از این رو به آن رو شد . پوریای ولی نماز خواند و از مسجد بیرون رفت ؛ اما دیگر آن پهلوان همیشگی نبود . او بین دو راهی مانده بود ؛ از یک طرف می خواست پهلوان هندی را شکست بدهد و دل مردم شهر را شاد کند و از طرف دیگر دلش برای آن پیرزن آرزومند می سوخت .

روز مسابقه از راه رسید . همه ی اهالی شهر در میدان بزرگ شهر جمع شدند . همه جا را با گلاب خوش بو کردند و در میان سلام و صلوات مردم شهر دو پهلوان کشتی را آغاز کردند . پهلوان هندی به سوی پوریای ولی یورش برد ؛ ولی پهلوان خوارزم او را به کناری زد . مردم شهر فریاد خوشحالی کشیدند ؛ ولی ناگهان نگاه پهلوان ایران زمین به چشمان آرزومند پیر زن افتاد ؛ پوریای ولی چشمانش را بست تا پیرزن را نبیند و فقط صدای  خوشحالی مر دم شهر را بشنود . در این لحظه دیگر خودش بود یعنی همان پهلوانی که همه او را به قدرت و زور و بازو میشناختند .

پوریای ولی دست در کمر پهلوان هندی حلقه کرد و او را از زمین کند . فریاد شادی اهالی شهر به آسمان بلند شد :«پهلوان کار را تمام کن ! پهلوان او را خاک کن . »

در این حال یک دفعه همه چیز عوض شد . پوریای ولی پهلوان هندی را رها کرد و خودش نقش بر زمین شد .

همه فهمیدند این پهلوان هندی نبود که پوریای ولی را شکست داده بود .این فروتنی و ایمان و محبت پوریای ولی بود که برای شادمانی آن پیرزن و  دعا های او خودش را خاک کرده بود . میگویند پوریای ولی در لحظه آخر این شعر را با خودش زمزمه می کرد :

پوریای ولی گفت که صیدم به کمند است

از همت داوود نبی بخت بلند است


افتادگی آموز اگر طالب فیضی 

هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

(برگرفته از کتاب قصه ما مثل شد انتشارات آستان قدس رضوی جلد اول )




طبقه بندی: داستانی،
برچسب ها: قصه ما مثل شد، آب و زمین، نشر آستان قدس رضوی، انتشارات آستان قدس رضوی، جلد اول، هرگز نخورد آب زمینی که بلند است، نتشارات،
دنبالک ها: انتشارات استان قدس رضوی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 10 شهریور 1393 توسط ali mosaffa

قالب وبلاگ