تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست
اشکی برای ماهی
رودی از نزدیکی خانه ی ما میگذشت . آن روز من و بابام یک تور دستی ماهیگیری و یک سطل برداشتیم و کنار رودخانه رفتیم می خواستیم ماهی بگیریم و ناهار ماهی کباب بخوریم .
یک ماهی گرفتیم و آن را توی سطل آب انداختیم و به خانه بردیم . تا بابام کارد را برداشت که ماهی را برای کباب کردن آماده کند ٬ دلم برای‌ ماهی سوخت و گریه ام گرفت .
ماهی هنوز زنده بود . من و بابام آن را توی سطل آب انداختیم و به کنار رودخانه بردیم .
ماهی را توی آب انداختیم . من و بابام خیلی خوش حال شدیم که ماهی راسالم به رود خانه برگرداندیم . ولی همان وقت یک ماهی بزرگ تر آمد و آن ماهی را خورد . دلمان خیلی برای آن ماهی سوخت .
برگرفته از کتاب ( قصه های من بابام جلد دوم) از انتشارات ( مؤسسه فرهنگی فاطمی ) 



طبقه بندی: داستانی،
برچسب ها: نشر ٬ انتشارات ٬ نشر فاطمی ٬ انتشارات فاطمی ٬ مؤسسه فرهنگی فاطمی قصه های من و بابام ٬ بابای خوب من، شوخی ها و مهربانی ها ٬ جلو دوم ٬ جلو دو ٬ اشکی برای ماهی،
ارسال در تاریخ جمعه 7 شهریور 1393 توسط ali mosaffa

قالب وبلاگ