تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست
جشن
روز عروسی ٬ روزی گرم و آفتابی بود . انوار طلایی خورشید از پنجره های کلیسای ناتینگهام به درون میتابید . رابین در کنار محراب کلیسا لیستاده و منتظر ورود عروس بود . جفری مون فیکت ٬ فرماندار ناتینگهام ٬ به عنوان ساقدوش در کنارش ایستاده بود ویل جنگل ٬ ویل استیوتلی و وارنتون بهترین لباس خود را پوشیده بودند و در کنار جفری ایستاده بودند .
رابین به مادر که در کنار برادرش ٬ دایی مون فیت ٬ در ردیف جلو نشسته بود ٬ لبخند زد . به یاد پدرش افتاد و در دل گفت که ای کاش او نیز در آن مجلس حضور داشت . با خودش گفت ...
برگرفته از کتاب رابین هود انتشارات پنجره

جشن
روز عروسی ٬ روزی گرم و آفتابی بود . انوار طلایی خورشید از پنجره های کلیسای ناتینگهام به درون میتابید . رابین در کنار محراب کلیسا لیستاده و منتظر ورود عروس بود . جفری مون فیکت ٬ فرماندار ناتینگهام ٬ به عنوان ساقدوش در کنارش ایستاده بود ویل جنگل ٬ ویل استیوتلی و وارنتون بهترین لباس خود را پوشیده بودند و در کنار جفری ایستاده بودند .
رابین به مادر که در کنار برادرش ٬ دایی مون فیت ٬ در ردیف جلو نشسته بود ٬ لبخند زد . به یاد پدرش افتاد و در دل گفت که ای کاش او نیز در آن مجلس حضور داشت . با خودش گفت :((آیا پدر هنگامی که زنده بود ۱ فکر می کرد چنین اتفاق هایی برای فرزندش می افتد ؟فکر کرد روزی او مجبور شد در مخفیگاه جنگل زندگی کند و جان فورد جای او را در لاکسلی بگیرد و زندگی را بر مادر سخت کند ؟ آیا پدر باور میکرد ارتباط او با دایی مون فیت قطع شود و بار دیگر آنان به هم بپیوندند و آشتی کنند !))
رابین دایی پیر خود را نگاه کرد و آنها به یکدیگر لبخند زدند . دایی بار دیگر پسرش را پیدا کرده بود ٬ از موفقیت و مقام جدید او خرسند بود و حالا پیرمرد به آرامش دوران سالخودگی خود رسیده بود .
سرود مقدس نواخته شد و ماریان دست به دست پدرش وارد شد . دو دختر کوچک ٬ با لباس های صورتی ٬ پیشاپیش عروس می آمدند و مسیر را تا محراب گلباران میکردند . حاضران با ورود عروس به پا خاستند و تا عروس به محراب همچنان ایستاده دست زدند .
دل رابین با شادی می تپید . بار دیگر پدر را یاد کرد و با خود گفت :(( آیا او فکر می کرد پسرش با چنین دختری ازدواج کند و شاه در مراسم ازدواج او حاضر شود ؟))
فرماندار سابق و دخترش در ردیف دوم نشسته بودند . دختر رنگ پریده و اخمو بود و با دیدن ماریان اشکش جاری شد . هق هق گریه او ٬ پس از قطع شدن صدای ارگ که آهنگ روحانی مخصوص را نواخت ٬ به گوش می رسید او بالاخره سالن را ترک کرد .
کشیش فریر تاک خطبه عقد رابه زبان لاتین جاری کرد . وقتی کشیش همسری آن زوج جوان اعلام کرد ٬ ارگ آهنگ باشکوهی را نواخت و صدای زنگ های کلیسا فضای شهر را پر کرد .
در بیرون کلیسا ازدحام بود. جمعیت از دور و نزدیک برای تماشای آن زوج خوشبخت و دیدن شاه آمده بودند . گروه شرکت کنندگان در مراسم عقد ٬ یاشکوه تمام از شهر گذشتند . یاران رابین آنان را راهنمایی می کردند . شاه در جلو ٬ رابین و همسرش بعد از او ٬ و همه سوار بر اسب های سفید اصطبل شاه بودند . النور و دایی مون فیت سوار بر کالسکه و به دنبال آنان بودند . دوازده نفر از سربازان شاه نیز‌ این جمع را همراهی میکردند .
همهٔ دوستان رابین کیسه های پی از سکهٔ نقره با خود داشتند . آنها٬ همچنان که این جمع با شکوه از شهر ناتینگهام می گذشت ٬ سکه ها را مشت مشت به طرف اهالی شهر میریختند . مردم آن چنان فریاد شادی می کشردند که رابین هرگز دز عمرش چنین شور و نشاطی را به یاد نمی آورد او تا آن روز معنای جشن و سرور واقعی را درک نکرده بود و نمی دانست انسان میتواند این همه خوشبخت باشد .
بالاخره آن جمع به گیم ول رسید . مون فیکت پیر دستور تهیه شام و پذیرایی از میهمانان را داده بود . شاه بالای میز و آن زوج خوشبخت در طرف او نشسنند .
پس از شام ٬ شاه برخاست وعده داد که عدل و انصاف را در آن سرزمین ها برقرار کند . او بالاترین مقام بعد از خود را به مون فیکت پیر اعطا و او را به ریاست دیوان عالی کشور مفتخر کرد .
آنگاه ریچارد شاه رو به ماریان کردو به او گفت:
- من املاک برادویلد و لانک شایر را به تو می بخشم ٬ تا تو هم قادر باشی در وقت نیاز به همسرت کمک کنی . شما زوج خوبی هستید ٬ از این ثروت عاشقانه استفاده کنید ٬ در خدمت مردم باشید و با یاد پروردگار خود زندگی کنید . برای شما آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم .
ماریان و رابین با تشکر لبخند می زدند . مون فیت پیر از شادی دست خواهرش را گرفته بود و می فشرد . حاضران ٬ فریاد شادی سر داده بودند ؛ و همه بدون شک میدانستند که سفارش و اندرز های ریچارد عملی خواهد شد .



طبقه بندی: داستانی،
برچسب ها: رابین هود، رابین، هود، داستان، داستان های رابین هود، نشر ٬ انتشارات ٬ نشر پنجره ٬ انتشارات پنجره،
دنبالک ها: نشر پنجره،
ارسال در تاریخ سه شنبه 21 مرداد 1393 توسط ali mosaffa