تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست
من و بابام داشتیم کنار خیابان توپ بازی میکردیم . یک بار که من توپ را با پا زدم ٬ از لای پاهای بابام گذشت و افتاد توی یک چاله ی گود .
بابام رفت توی چاله تا توپ را بیرون بیاورد . من کنار چاله ایستاده بودم و منتظر بودم تا بابام توپ را بیرون بیندازد .
ناگهان چشمم به توپ افتاد . از ذوقم لگد محکمی به توپ زدم . همان وقت بابام را دیدم که با سر باد کرده ٬ توپ در دست٬ از چاله بیرون امد .
دلم خیلی سوخت . سر بابام را به جای توپ گرفته بودم . از کار بدی که کرده بودم هم خجالت می کشیدم و هم برای بابام غصه می خوردم . گریه ام گرفت ٬ ولی بابام خندید و مرا بغل کرد و به خانه برد .
برگرفته از کتاب ( قصه های من و بابام جلد اول) از انتشارات ( مؤسسه فرهنگی فاطمی )



طبقه بندی: داستانی،
برچسب ها: نشر ٬ انتشارات ٬ نشر فاطمی ٬ انتشارات فاطمی ٬ نشر مؤسسه فرهنگی فاطمی، قصه های من و بابام ٬ من و بابام ٬ جلد یک ٬ جلد اول ٬بابای خوب من، توپ و سر بابام،
ارسال در تاریخ شنبه 18 مرداد 1393 توسط ali mosaffa