تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست
عباس بابایی
به دنبال ما میدوید از ما پوزش میخواست
راوی : پرویز سعیدی
یک روز که در کلاس هشتم درس می خواندیم ٬ هنگام عبور از محله ی « چگینی» که از توابع شهرستان قزوین است ٬یکی از نوجوانان آنجا بی جهت به ما ناسزا گفت و این باعث شد تا با او گلاویز شویم . ما با عباس سه نفر بودیم و در برابر مان یک نفر . عباس پیش آمد و بر خلاف انتظار ما ٬ که توقع داشتیم او به یاری مان بیاید ٬ سعی کرد تا ما را از یکدیگر جدا کند و به درگیری پایان دهد . وقتی تلاش خود را بی نتیجه دید ٬ ناگهان قیافه ای بسیار جدی گرفت و در جانبداری از طرف مقابل ٬ با ما درگیر شد .
من و دوستم که از حرکت عباس به خشم آمده بودیم ٬ به درگیری خاتمه دادیم و به نشانه ی اعتراض ٬ از او قهر کردیم . سپس بی آن که به او اعتنا کنیم ٬ راهمان را در پیش گرفتیم ؛ امّا او در طول راه دنبال ما میدوید و فریاد میزد :
- مرا ببخشید ؛ آخر شما دو نفر بودید او این انصاف نبود که یک نفر را کتک بزنید .
برگرفته از کتاب « پرواز تا بی نهایت » انتشارات « اجا»



طبقه بندی: شهدا و شهادت،
برچسب ها: نشر ٬ انتشارات ٬ نشر اجا ٬ انتشارات اجا، عباس ٬ بابایی ٬ عباس بابایی ٬ شهید بابایی ٬ خلبان بابایی ٬ شهید عباس بابایی ٬ خلبان عباس بابایی ٬ شهید خلبان عباس بابایی، پرواز تا بی نهایت، به دنبال ما میدوید و از ما پوزش میخواست،
دنبالک ها: انتشارات اجا،
ارسال در تاریخ سه شنبه 14 مرداد 1393 توسط ali mosaffa