تبلیغات
همه چییز
همه چییز
همه چیز از همه جا برای همه کس در اینجاست

گاهی وقت ها ادم شانس نداره ، یعنی توی اون لحظه دوست داره بمیره

چند روز پیش رفتم شهر کتاب به بچه ها سربزنم ،گفتن برای شیرینی دانشگاهت صبحونه برامون بگیر گفتم باشه رفتم نون خریدم پنیر خریدم رفتم و ۴ نفر نشستن به خوردن صبحونه .

بعد از چند دقیقه ریاست از در وارد شد بعد از سلام کردن رفت توی دفترش ، بعد از چند دقیقه رفتم برای حال احوال توی دفترش گفت برو پایین یه فایل هست پرینت بگیر بدون این که بچه‌ها بدونن چیه بیار بالا منم گفتم باشه .

بعد از رفتن بالا دیدم شروع کرد اسم بچه هایی که صبحونه داشتند میخوردند رو نوشت و همشونو ۲۰۰۰۰ تومان جریمه کرد هر چه قدر گفتم اونا کاری نکردن من بودم که گرفتم زیر بار نرفت

بعد از اون روی وایسادن داخل شهر کتاب رو نداشتم و خداحافظی کردم و اومدم خونه




طبقه بندی: داستانی،
برچسب ها: شهر کتاب ، صبحانه ، کار ، خوش شانس ، بد شانس،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 29 مهر 1395 توسط ali mosaffa